من دیروز هشت سالم تموم شد
تولدم مبارررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررک
خواهرم "گل دختر" می خواد خاطره ی روز تولدمو براتون بگه 
***********
هشت سال پیش بود، دوم هنرستان بودم و برام خیلی سخت بود که یه بچه کوچیک به عنوان خواهر یا برادر داشته باشم.حس میکردم روی آرامش رو نخواهم دید!تموم دوران ِ بارداری به خاطر یه مشکل کوچیک مامان استراحت مطلق بود و من مجبور بودم علاوه بر درس خوندن کارهای خونه رو هم انجام بدم.اما خب از اونجا که خدا با هر فرشته ای که رو زمین می فرسته، محبت و عشق هم به اون خانواده میده، الهه قبل از اینکه به دنیا بیاد محبوب همه ی ما بود. جوری که وقتی هنوز بدنیا نیومده بود شبا براش قصه می خوندیم و آهنگ می ذاشتیم براش. یادمه یه بار دستم رو شکم مامان بود داشتم الهه رو نازش میکردم باورتون نمیشه یه هو همچنان لگدی زد که من با دستم حسش کردم ناخواسته ترسیدم و خودمو عقب کشیدم! بماند که بعدها هم که بدنیا اومد بیشتر شبهایی که پیش من میخوابید منو از لگدهای گاه و بیگاهش محروم نمیکرد اما خب اون یه مزه ی دیگه ای داشت!!
سه شنبه 24 آبان سال79 ساعت بیست دقیقه به یازده صبح به دنیا اومد.من مدرسه بودم اما از مدرسه که تعطیل شدم جت مانند خودمو رسوندم خونه و به همراه بقیه رفتیم بیمارستان.چشمتون روز بد نبینه! مواجه شدم با صحنه ای که توش مامانم با بدترین حال ممکن رو تخت بیمارستان بود! صورتش واقعا مثل گچ سفید بود و هنوز به هوش نیومده بود. اشکام بی اختیار ریخت.باورم نمیشد! تا حالا اینجوری ندیده بودمش. تشنه اش بود ولی نمیتونستیم بهش آب بدیم! با یه بغض سنگین تو گلوم یه دستمال خیس میکردم و لباشو تر میکردم اما فایده نداشت!حالم وقتی بدتر شد که می دیدم تخت های کناریش مامان ها همه میخندیدن و حالشون خوب بود! یه کم که گذشت "الهه" رو آوردن مامان بهش شیر بده! رو یه تخت چرخ دار آوردن. چشماش هنوز بسته بود. بالاسرش وایسادم و نگاهش کردم. صورتش سرخ بود و تمامش پر از موهای مشکی. حتی رو گوشش هم مو داشت! قشنگ ترین لحظه وقتی بود که چشماشو باز کرد و منو با کنجکاوی تمام نگاه کرد. وای که چه چشمای درشت و نازی داشت! بغلش کردیم و به زور کنار مامان جا دادیم که شیر بخوره...روزها گذشتن و جوجوی ما همین جوری بزرگتر می شد، خیلی شیرین بود. تمام وقتمون رو پر میکرد. بازی میکردیم باهاش و کلی لذت میبردیم. اولین باری که شیرجه زد تو ظرف سالاد و چهار دست و پا رفترو خوب یادمه، اولین قدمی که برداشت دقیقا روز اولی بود که وارد ده ماهگی شد. هر روز به اندازه یه قدم پیشرفت میکرد. بعدشم که شروع کرد به دویدن!کلمه هایی که به زبون می اورد مثل قند تو دل همه آب میشد! یادمه اولین باری که مداد دستش دادیم به طور معمول همه فکر میکردن که با دست راست بگیره اما با دست چپ گرفت(مثل من چپ دسته و باهوش
) حتی ما سعی کردیم به زور مداد رو بدیم دست راستش اما اون خودش مداد رو از دست راست میداد به دست چپ و شروع میکرد به کشیدن خطهایی که برای خودش دنیایی از معنی بود. دوساله که بود میرفت کلاس قرآن اما خب یه جا بند نمیشد و همش بدو بدو میکرد. ما فکر میکردیم چیزی یاد نمیگیره اما بعد از چند جلسه دیدیم سوره ناس رو از حفظ میخونه
بعدشم که سوره قدر و توحید و ....
(شرمنده من خیلی وقته وبلاگ ننوشتم مثل اینکه اینجا زیادی حرف زدم
)
خلاصه اینکه روز به روز بزرگتر شد.کلاس اول رفت و دندوناش یکی یکی ریختن... حالا که تولد هشت سالگیشه وقتی بهش نگاه میکنم یه حس غریبی دارم.بااینکه مادرش نیستم اما شاید به خاطر نزدیکی ای که بهش دارم بزرگ شدنش جلوی چشمام یه حس خیلی شیرینیه.وقتی می بینم داره همه چی رو کم کم یاد میگیره و حتی خیلی چیزایی که برای سنش زوده رو میدونه و می فهمه برام لذت بخشه. وقتی میبینم برای خودش کتاب قصه می خره و بدون غلط میخونه حس میکنم تلاشم*(
) به ثمر نشسته. براش همیشه دعا میکنم و امیدوارم به بهترین درجات علمی و عرفانی و شخصیتی برسه...
دوستتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت دارررررررررررررررررررررررررررررررررررررم الهه جونم

* اگه بدونین چه شبایی رو تا صبح کنار مامانم و الهه بیدار موندم!!