کودکــــــــانه

سریال دوستان Friends سریال دوستان Friends
امکان نداره این سریال را ببینید و از خنده روده بر نشید
تکنیکهای تست‌زنی در کنکور
آموزش ویدیوئی کشف گزینه صحیح
(مهندسی معکوس)
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
ازدواج گل دختر

همین جمعه ای که گذشت خواهرم-گل دختر- ازدواج کرد

من اصلا باورم نمیشه که اون داره میرهالبته خودش میگه حالا حالا ها هست و تازه داماد هم با ما اضافه شده

مامانم همش بهم میگه داماد نامحرمه و من باید جلوش حجاب داشته باشم.منم خسته میشم وقتی همش روسری سرم باشه 

جمعه ای وقتی میخواستن کیک رو ببرن، من چاقو رو دادم به داماد و ازش پول گرفتم

هنوز نمی دونم با هفت هزار تومنی که دامادمون بهم داده چی کار کنم

راستی امتحانامم شروع شده و بعدش زودی تابستون میشه.منم اون وقت میتونم همش با دامادمون برم پارک


خدای من، خدای تو، خدای اکبر!!

الهه گل: آبجی، الله اکبر یعنی چی؟


گل دختر: یعنی خدا بزرگتر از آنست که وصف شود


الهه گل: یعنی این دوکلمه این همه معنی داشت؟


(هنوزم که هنوزه قبول نمیکنه این دوتا کلمه این معنی رو میده! میگه یعنی "خدای اکبر")

اولین ها!

این روزها الهه گل داره تجربه ی ؛اولین تحقیقش؛ رو تجربه می کنه. تحقیق یه سواله که باید دنبالی جوابش بگرده و اون سوال اینه:


چرا وقتی کسی رو میبینیم باید اولین حرفی که می زنیم ؛سلام؛ باشه اما اما تو نماز خوندن آخرین کلامی که میگیم سلام کردنه!! ؟؟؟؟



اگه میدونید دلیلش رو بگید و اگه نمی دونید منتظر بمونید که همین جا جواب رو بخونید

تولده ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه

من دیروز هشت سالم تموم شد تولدم مبارررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررک خواهرم "گل دختر" می خواد خاطره ی روز تولدمو براتون بگه


***********

هشت سال پیش بود، دوم هنرستان بودم و برام خیلی سخت بود که یه بچه کوچیک به عنوان خواهر یا برادر داشته باشم.حس میکردم روی آرامش رو نخواهم دید!تموم دوران ِ بارداری به خاطر یه مشکل کوچیک مامان استراحت مطلق بود و من مجبور بودم علاوه بر درس خوندن کارهای خونه رو هم انجام بدم.اما خب از اونجا که خدا با هر فرشته ای که رو زمین می فرسته، محبت و عشق هم به اون خانواده میده، الهه قبل از اینکه به دنیا بیاد محبوب همه ی ما بود. جوری که وقتی هنوز بدنیا نیومده بود شبا براش قصه می خوندیم و آهنگ می ذاشتیم براش. یادمه یه بار دستم رو شکم مامان بود داشتم الهه رو نازش میکردم باورتون نمیشه یه هو همچنان لگدی زد که من با دستم حسش کردم ناخواسته ترسیدم و خودمو عقب کشیدم! بماند که بعدها هم که بدنیا اومد بیشتر شبهایی که پیش من میخوابید منو از لگدهای گاه و بیگاهش محروم نمیکرد اما خب اون یه مزه ی دیگه ای داشت!!

سه شنبه 24 آبان سال79 ساعت بیست دقیقه به یازده صبح به دنیا اومد.من مدرسه بودم اما از مدرسه که تعطیل شدم جت مانند خودمو رسوندم خونه و به همراه بقیه رفتیم بیمارستان.چشمتون روز بد نبینه! مواجه شدم با صحنه ای که توش مامانم با بدترین حال ممکن رو تخت بیمارستان بود! صورتش واقعا مثل گچ سفید بود و هنوز به هوش نیومده بود. اشکام بی اختیار ریخت.باورم نمیشد! تا حالا اینجوری ندیده بودمش. تشنه اش بود ولی نمیتونستیم بهش آب بدیم! با یه بغض سنگین تو گلوم یه دستمال خیس میکردم و لباشو تر میکردم اما فایده نداشت!حالم وقتی بدتر شد که می دیدم تخت های کناریش مامان ها همه میخندیدن و حالشون خوب بود! یه کم که گذشت "الهه" رو آوردن مامان بهش شیر بده! رو یه تخت چرخ دار آوردن. چشماش هنوز بسته بود. بالاسرش وایسادم و نگاهش کردم. صورتش سرخ بود و تمامش پر از موهای مشکی. حتی رو گوشش هم مو داشت! قشنگ ترین لحظه وقتی بود که چشماشو باز کرد و منو با کنجکاوی تمام نگاه کرد. وای که چه چشمای درشت و نازی داشت! بغلش کردیم و به زور کنار مامان جا دادیم که شیر بخوره...روزها گذشتن و جوجوی ما همین جوری بزرگتر می شد، خیلی شیرین بود. تمام وقتمون رو پر میکرد. بازی میکردیم باهاش و کلی لذت میبردیم. اولین باری که شیرجه زد تو ظرف سالاد و چهار دست و پا رفترو خوب یادمه، اولین قدمی که برداشت دقیقا روز اولی بود که وارد ده ماهگی شد. هر روز به اندازه یه قدم پیشرفت میکرد. بعدشم که شروع کرد به دویدن!کلمه هایی که به زبون می اورد مثل قند تو دل همه آب میشد! یادمه اولین باری که مداد دستش دادیم به طور معمول همه فکر میکردن که با دست راست بگیره اما با دست چپ گرفت(مثل من چپ دسته و باهوش) حتی ما سعی کردیم به زور مداد رو بدیم دست راستش اما اون خودش مداد رو از دست راست میداد به دست چپ و شروع میکرد به کشیدن خطهایی که برای خودش دنیایی از معنی بود. دوساله که بود میرفت کلاس قرآن اما خب یه جا بند نمیشد و همش بدو بدو میکرد. ما فکر میکردیم چیزی یاد نمیگیره اما بعد از چند جلسه دیدیم سوره ناس رو از حفظ میخونهبعدشم که سوره قدر و توحید و ....

(شرمنده من خیلی وقته وبلاگ ننوشتم مثل اینکه اینجا زیادی حرف زدم)

خلاصه اینکه روز به روز بزرگتر شد.کلاس اول رفت و دندوناش یکی یکی ریختن... حالا که تولد هشت سالگیشه وقتی بهش نگاه میکنم یه حس غریبی دارم.بااینکه مادرش نیستم اما شاید به خاطر نزدیکی ای که بهش دارم بزرگ شدنش جلوی چشمام یه حس خیلی شیرینیه.وقتی می بینم داره همه چی رو کم کم یاد میگیره و حتی خیلی چیزایی که برای سنش زوده رو میدونه و می فهمه برام لذت بخشه. وقتی میبینم برای خودش کتاب قصه می خره و بدون غلط میخونه حس میکنم تلاشم*() به ثمر نشسته. براش همیشه دعا میکنم و امیدوارم به بهترین درجات علمی و عرفانی و شخصیتی برسه...


دوستتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت دارررررررررررررررررررررررررررررررررررررم الهه جونم 




* اگه بدونین چه شبایی رو تا صبح کنار مامانم و الهه بیدار موندم!!

بچه ها روزتون مبارررررررررررررررررررررررررررررررررررک

امروز روز جهانی کودک به همه ی شما دوستای خوب که میبینمتون یا نمی بینمتون مبارک باشه ایشالله که همیشه شاد باشید.


دیشب بابام کلید مغازه اش رو تو مغازه جا گذاشته بود.در قفل شده بود.داداشم میخواست منو از ژنجره بفرسته اون ورکه کلید رو بردارم و درو باز کنم!!آخه کوچیکتر که بودم یه بار این کارو کرده بودم داداش وحید فکر میکرد الانم می تونماما این کار از من بر نمی اومد.سخت بود و می ترسیدم. آخرشم مجبور شدن قفل رو بشکونن.



امروز به خاطر روز جهانی کودک یه عکس از کوچیکیهای خودم و یه عکس هم از کوچیکیهای آبجی گل دختر می ذارم اینجا(به کمک آبجی گل دختر). ببینین چقدر شیطون بودم


اسباب کشی داریم راستی بعدا از خونه جدیدمون و تاب و حیاطش عکس میذارم


سلام من آبجی ِ الهه گل هستم. عکسهای شمال الهه رو گذاشتم اینجا.الهه رو با نظراتتون خوشحال کنین. ممنون

سلام.


ما هفته پیش شش نفره رفتیم شمال و هفت نفره برگشتیم.یه لاک پشت خریدم که عضو خانوادمون شده. دیروز آبجی سمیرا از دوستش پرسیده که لاک پشت من چی میخوره٬اونم گفته گوشت قرمز کلی عکس از شمال انداختم که گل دختر میخواست برام بذاره اینجا ولی انگار فعلا نمیشه. ماه رمضون همه روزه میگیرن٬منم می خوام بگیرم ولی مامانم می گه نمیشه٬می گه ضعیف میشم

منم خب مجبورم حرفشو گوش بدم.



خداحافظ.


سلام. من هی به آبجی گل دختر می گفتم بیایم تو وبلاگ بنویسیما!ولی همش می گفت فرداُ امروز حال ندارم! آخر امروز دیگه حال د اشت  پارسال که رفتیم شمال٬ من و وحید (داداشم) توی شن های ساحل رو خالی کردیم و رفتیم توش خوابیدیم.جوری که فقط کله مون معلوم بود.حالا من که کوچولو بودم و راحت میشد برم توی شن ها بخوابم.داداش وحیدم از بس بزرگ بود! مجبور بودیم کلی از شن ها رو بریزیم کنار تا جا بشه اون تو! همه از کنارمون رد می شدن می خندیدن! یه اسب هم یه بار داداشمو له کرد! امسال هم که بریم دوباره این کار رو می کنیم. این عکس مال پارساله



بدون کلاه میخوام بازی کنم!

سلام.تعطیلیا رفتم مسافرت. خوب بود ولی نشد اسکیتمو ببرم. الان دیگه کلی بلد شدم و سرعتم زیاد شده. خواهر بزرگم نمی ذاره بدون کلاه ایمنی بازی کنم 

 

می خوام عکسمو بذارم بغل صفحه ولی نمیشه. خواهرم می ذاره همین پائین. شیطونم نه؟

راستی من ژیمناستیک هم می رم. وقتی بزرگ بشم صبحا می رم مطب.عصرا می رم ژیمناستیک آبجی گل دختر می گه که می شه.

چندتا عکس هم وقتی با آبجی گل دختر رفتم پارک انداختم.ببینید 

 

اینجا شهمیرزاده

اینجا پارک ساعی

دیروز به عنوان جایزه بابام برام اسکیت خرید.اولش همش خوردم زمین.ولی امروز کلی تو حیاط تمرین کردم و حالا خیلی بلد شدم. می خوام با دوستم مسابقه بدم اما آبجی گل دختر می گه الان زوده باید یاد بگیری تندتر بری. بهش میگم مگه از این تند تر هم میشه رفت؟